تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker < روزمره های من
حامدم هفته پیش ماموریت داشت تا اخر هفته ولی انگاری کاراشون چهارشنبه تموم شده بود و این دو سه روزو تا جمعه بیکار بود اول گفت میام پیشت اما روز چهارشنبه عصر به من اس ام اس داد که من راه افتادم و دارم میرم باغ بابا

خسته ام و میخوام روحیه ام عوض شه

قوربونش برم حجم کارش بالااه و این روزا هم که من نیستم میگه نمیتونم تو خونمون بمونم و هی درخواست ماموریت میده

دیگه تا جمعه با بابا باغ بودن اخه اونجا بابا یه خونه هم درست کرده و اینه که اونجا عزیزم یه رفرش کرده و جمعه هم باز برگشت که شنبه به کارش برسه

اها تا سوء تفاهم نشده بگم حامدم چون سرما خورده بود و منم به خاطر عملم نباید سرما بخورم که به گلوم فشار نیاد  نیومد پیشم

 

دیگه اینکه اگه خدا بخواد مشکل شماره یک ما داره حل میشه احتمالا توی این هفته

خدایا ازت ممنونم که همیشه باهامونی و تنهامون نمیذاری...

 

 

بچه ها من تصمیم گرفتم سال دیگه ارشد مدیریت امتحان بدم .البته لیسانسم ادبیات انگلیسیه

حالا نمیدونم کدوم گرایشاش خوبه شماها اطلاعاتی راجع به این رشته دارید ؟اصلا قبول شدنش آسونه یا نه؟

 

یک ایده رمانتیک:یک یادداشت با مضمون زیر بنویس

"من امروز وقتی به تو فکر میکردم لبخندی بر لبانم جاری شد "

سپس ان را در محلی قرار بده که مطمئنی او ان را خواهد دید .

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:30 توسط الهام |


این چند روزه هوا خیلی سرد شده

جوری که اکثرا سویی شرت یا کاپشن میپوشن البته این اکثرا هنوز شامل من نشده من هنوزم مانتو میپوشم بدون هر گونه مزاحم

.یادش بخیر پارسال واسه والنتاین عزیزم واسم یه کت وشلوار گرفته بود توی پرانتز بگم که ما تا حالا والنتاین به هم خرس و شکلات و این چیزا به هم هدیه ندادیم

داشتم میگفتم ...

 

خلاصه اون کت و شلواره اندازهام نبود یعنی شلوارش تنگ بود دیگه رفتیم همون فروشگاهی که اون کت و شلوارو گرفته بودیم تا عوضش کنیم که اونی که ما میخواستیم نداشت منم به جاش یه مانتو مخمل برداشتم که پارسال زیاد نپوشیدمش حالا امسال یه خورده تنگش کردم و این چند روز دارم میپوشمش

...

 

میگما بعضی ادما چقدر خوش شانسن

دقت کردین که میگن یارو!!! دست به خاک میزنه طلا میشه حالا این قصه دوست داداش منه

این اقا پسر چند روز پیش میل باکسشو چک میکنه و یه ایمیل از یاهو میبینه که واسش سند شده  و توش نوشته که شما توی قرعه کشی! رندوم یاهو جزو 8 نفری هستید که توی دنیا برنده شدید و 250000 دلار بردید حالا باید مدارکتونو بفرستید واسهنمیدونم فلان بانک و پولو یگیرید

 

البته من که گفتم این ای میل اسپمه و سر کاریه اما چون از طرف خود یاهو بوده شک کردم میبینی مادر؟ حالا من یه زمانی شونصد تا ایمیل داشتم اما از این چیزا خبری نبود که ...

 

شاید شاید اخر هفته گلم بیاد پیشم شما دعاکنید کاراش جور شه بیاد

 

یک ایده رمانتیک :این ایده را زمانی بکار ببر که همسرت قصد دارد به محل کارش برود و تو بنا به دلایلی در خانه میمانی در جلوی درب خانه با او خداحافظی کن و بعد فورا یک ایمیل برایش بفرست در ان تنها باید این کلمات را بنویسی

 

"خیلی دلم برایت تنگ شده است"

 

وقتی که او به محل کارش میرسد و میخواهد پست الکترونیش را کنترل کند پیغام تو را خواهد دید

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:38 توسط الهام |


بعد از یه غیبت صغری بازم سلام .

 

روزمره هامو باید از خیلی وقت پیش شروع کنم از قبل عمل .

جونم براتون بگه که روز دوشنبه جناب مریض یعنی بنده با پای خودم با مامان رفتم بیمارستان

و تشکیل پرونده دادیم و بهمون گفتن شب باید بستری شی از اون طرف هم حامدم راه افتاده بود و شب میرسید

دیگه جاتون خالی مامان رفت از بیرون غذا گرفت و خوردیم و حوالی 10 بود که حامدم اومد و چون نمیذاشتن

مرد پیشم باشه توی محوطه با اون لباس خنده دارم همو دیدیم و گلم رفت خونه مامان که استراحت کنه تا فرداش...

 

فرداش یعنی سه شنبه ماساعت 5 با صدای ونگ نگ یه بچه که تخت بغل بود بیدار شدیم آخه بخش اطفال جدا نبود

دبگه ساعتای 8 مامان رفت واسم لباس اتاق عمل خرید و ساعت 9 بنده با سلام و صلوات رفتم اتاق عمل .راستش تا قبل اون اصلا نمیترسیدم اما اونجا رو که دیدم و اون رنگ سبز لعنتی که همه جا بود وحشتمو چند برابر کرد داخل که رفتم دکترم تومد بالای سرو و کلی دلداریم داد اما فایده نداشت انگار عمل قلب بود شونصد تا دکتر ریختن بالای سرم و بهد هم ماسک بیهوشی و دیگه هیچی نفهمیدم ...

 

وقتی چشامو باز کردم ساعت 12 بود گیج میزدم اول نفهمیدم کجام اما وقتی اب گلومو قورت دادم همه جی رو فهمیدم سه ساعت بیهوش بودم و الانم تو ریکاوری بودم

فکر کنم 12:30 بود که کاملا هوشیار شدم و اوردنم بیرون که اونجا هم گلم و مامان و داداشم و .. انتطارمو میکشیدن

 

از اون زمان بود که دردای من شروع شد منم که اینقدر تیتیش مامانیم خیلی اذیت شدم

بعد بیرون اومدن باید کیسه های یخ میذاشتم رو گلوم تا خون ریزی نکنه حرف هم که ممنوع بود

 

فرداش مرخص شدم اما تازه درد هام شروع شد اخه تو بیمارستان با مسکن ها اروم بودم اما خونه که اومدم حی توی بلند شدن هم مشکل داشتم چه برسه به غذا خوردن و حرف زدن

اما این میون بیشتر از همه حامدم اذیت شد هم باید نق نق های منو تحمل میکرد هم شربتامو به موقع میداد

هم نصفه شبا حواسش بهم میبود تا سرفه نکنم ...

 

تا یک هفته غذام سوپ و شیرو بستنی بود اونم به زور دیگه بعد از یک هفته تازه دارم حرف میزنم یک کم و غذا هم کمی میخورم  ...

 

اینم از شرح بیماری من

 

دیشب هم حامدم برگشت سر کارش و قلب منم با خودش برد...

 

خیلی طولانی شد ببخشید

 

پ ن 1: عزیزم ازت ممنونم که توی این شرایط سخت پیشم بودی

دوست دارم

 

پ ن ۲:دریا جون وبلاگت چرا باز نمیشه؟

پ ن ۳:در راستای امر دوست داشتنی کادو گرفتن برای سالگرد ازدواج من یه بوت یه شلوار و یه سکه و جناب همسر خان هم یه شلوار و یه تی شرت دیزل دریافت نو مودند

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:13 توسط الهام |


آپ یک خطی داریم ؟

روز سه شنبه عمل کردم توضیحاتش ایشالا سر یه فرصت مناسب

هنوزم نمیتونم حرف بزنم

خیلی دوران سختی رو دارم

برمیگردم ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:2 توسط الهام |