تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker < روزمره های من
سلام

پست شماره ۱۲مو بلاگفا در اوج ناجوانمردی قورت داد

فکر کنم مشکل مربوط میشد به همون روزی که بلاگفا با خودش درگیری داشت

و منم اون پستو دقیقا توی همون روز نوشتم

حتی دو سه تا سایتو هم که پیوند کرده بودم هم حذف شده بودن

بگذریم...

از دست این بلاگفا نمیذاره که عیدو تبریک بگم

اگر چه دیروز بود اما ولادت امام زمان رو به همه تبریک میگم دیروز یه اس ام اسی واسم اومد که برام جالب بود متنش این بود

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

به نظرم کلی حرف پشت این شعره

...

دیروز ساعتای ۱۱ بود که با زنگ تلفن مامان حامدم بیدار شدیم

و دیگه نتونستیم بخوابیم

اه ... ملت نمیدونن که نباید کله سحر زنگ بزنن و حال ما رو بپرسن

بعد اون هم همشو تا شب خونه بودیم

جاتون خالی واسه ظهر ما باززززز هم قورمه سبزی داشتیم

آخه حامدم عاشق قورمه سبزیه و اگه مثلا یه هفته همشم قورمه سبزی بخوره بازم ازش بپرسی چی میخوری درست کنم میگه قورمه سبزی

خلاصه که جاتون خالی اینبار ته دیگش گرفته بود و ما از نعمت خوردن ته دیگ محروم شدیم

شما که نمیدونید

ته دیگ هم یکی دیگه از فوریتای ماست

و اینکه میگن ته دیگ نخور شب عروسیت بارون میاد به ما که واقعا ثابت شد

روز عروسی چنان باد و بارونی شد که بیا و ببین

حالا درست همون موقع ما کجا بودیم؟

باغ

در حال فیلم برداری

حالا توی فیلممون کاملا مشخصه

یادش بخیر...

برم دیگه فکر غذا کنم که ساعت ۲:۳۰ گلم میرسه

مواظب خودتون باشید

پ ن۱:این پست همراه با اسمایلی بود لطفا به گیرنده های خود دست نزنیدComet

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:1 توسط الهام |


سلام 

عزیز دلم روز پنج شنبه از ماموریت اومد

و من واسه شب واسش یه قورمه سبزی خوشمزه گذاشتم که خودمم باورم نمیشد که اینقد جا بیفته

فرداشم تا لنگ ظهر با هم خوابیدیم

ما اصولا تو خواب با هم شدیدا پایه ایم

امروز هم که شنبه بود و من نمیدونم این د و ل ت  چرا امروزو تعطیل نکرد آخه حامدم که امروز رفته بود اداره میگفت کلا توی اداره ۱۹ نفر بودیم

فردا هم که تعطیله و انگار برو بچ وبلاگی هم رفتن مرخصی آخه به جز یکی دو تاشون همه در تعطیلات بودن

امروز یه مطلب خیلی جالب تو وبلاگ فضول خانوم خوندم که واقعا منو به فکر واداشت که چرا باید ما آدما همیشه یه اتفاقی واسمون بیفته تا یادمون بیاد که خدایی هم هست

 

خدایا شکرت برای همه چیز

دیروز تولد پسر خالم بود و ۳ شهریور هم عروسی دختر عممه اما من هیچ کدومشون رو نمیرم

اخه گذاشتم که ۲۰ اینا یهو برم

دیگه اینکه دیروز با عزیزم رفتیم بیرون یک کم واسه خونه خرید کنیم

رفتیم سوپر مارکت و باورتون نمیشه وقتی اومدیم حساب کنیم گفت ۹۵۰۰

در حالی که من یادم نماد چیزی به جز ماست و دوغ و سوسیس بوده باشه

خلاصه که با خریدای میوه ۲۰ تومنی پیاده شدیم

نمیدونم چی بگم ....

 

پ ن ۱: پست شماره ی ۱۲ من نیست کسی میدونه چرا غیبش زده و باید چکار کنم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط الهام |


سلام

میدونم خیلی دیره واسه معرفی اما نمیدمنم چرا یهو دلم خواست یک کم از خودم بگم

من الهام متولد ۲۶ فروردین ۱۳۶۵ دومین فرزند و اولین دختره یه خانواده ۶ نفره

نقطه عطف زندگیم ۱۷ دی۱۳۸۴ بود

لابد میپرسید ۱۷ دی چه روزی بود؟

تو این روز عزیز من و عشقم برای اولین بار همو دیدیم

شعار نمیدم اما یه حسی از همون روز منو جذب اون کرد

من اصولا با روابط دختر و پسر  وبه کل دوستی های بینشون زیاد موافق نبودم  اما احساس میکردم این ارتباطی که به وجود اومده یه جورایی خارج از این وادیه

هر چی بیشتر میگذشت خودمم بیشتر متعجب میشدم که خدای من  این همه یک سلیقگی و هم فکری ؟؟؟؟

شاید باورتون نشه اما بارها که با هم واسه خرید میرفتیم دقیقا انتخاب گلم همون بود که تو ذهن من بود یا موارد دیگه

خلاصه که من روز به روز مطمین تر میشدم که حامد همونیه که دنبالش بودم

اما جالب بود علیرغم وابستگی شدید دو طرف هیچ کدوممون حتی کوچکترین اشاره هی به ازداج نداشتیم من به خاطر غرورم و حامد هم طبق گفته خودش میترسید با گفتنش منو از دست بده

اهان اینم بگم که حامد تو شهر ما دانشجو بود و خوب با رسیدن تابستون باید برمیگشت خونشون و خوب ۳ ماه دوری میتونست کلی اتفاقا رو رقم بزنه

تا اینکه خرداد ماه بود که حامد به من گفت

گفت که بدون من نمیتونه ادامه بده و میخواد که واسه همیشه مال هم باشیم

و رفت شهرش که به خانوادش خبر بده

سرتون رو درد نیارم خانواده حامدم ۴ تیر اومدن خونمون بعد اون هم ما رفتیم دیدنشون و یه نامزدی ۵ ماهه و ازدواج

به همین سرعت

شاید باورتون نشه اما با همه سختیهایی که ما داشتیم تا به هم رسیدیم اما عشق خودش همه چی رو حل کرد

بعد ازدواجمون هم خوب ناچارا ما میبایست از هم دور باشیم چون کار حامدم شهر خودشون بود

یعنی تازه اونجا سر کار رفته بود به عنوان مهندس ناظر توی یکی از ادارات دولتی

این جدایی تا ۸ تیر سال بعد ادامه داشت تا من و گلم تو این روز زندگیمونو شروع کنیم

و حالا هم خوشحالم که هر روز بیشتر از انتخابم مطمین تر میشم

خدا رو شکر میکنم که تا حالا هیچ کجا تنهامون نذاشته

خدایا ممنونم

حامدم دوست دارم  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:30 توسط الهام |


سلام

امشب از خونه مامی شوشو اپ میکنم

امیدوارم همگی خوب باشید

دیروز هم خونه مامی شوشو بودیم و قرار شد که شب بریم خونه اما اول تصمیم گرفتیم چند ساعتی ظهر بخوابیم

ساعت ۸:

شوشو:گلم بلند نمیشی ؟

من: مگه ساعت چنده؟

شوشو:ساعت ۸

من: ااتو کی بیدار شدی؟

شوشو: تو منو بیدار کردی

من: من؟

شوشو:اره نیم ساعت پیش گفتی گلم بیدار نمیشی؟ منم تا بیدار شدم اومدم جوابتو بدم خوابیده بودی

البته زیاد جای تعجب نبود چون اون سری که حامد ماموریت بود و ارام پیشم بود

ارام میگفت یه شب بیدار شدی و به من گفتی میخوای بری ؟

گفتم کجا؟ گفتی دسشویی

البته اونموقع من سرما خورده بودم ها فک نکنین دیوونه شدما

دیگه اینکه امروز شبکه جا"م جم برنامه با هم ولی بی تو داشت راجع به گوگوش صحبت میکرد و اینکه تو اون دوره که گوگوش ممنوع شده بود واسه خوانندگی مهرداد بود که همیشه ساپورتش میکرده

و چند تا از کنسرتاشو نشون داد

به نظر من گوگوش یه لجنده

هیچ وقتم نظیری واسش پیدا نمیشه حالا هر چق هم مخالف داشته باشه بازم همیشه کنسرتاش سولد اوت هست

من که عاشقشم البته بعد از گلم ها

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:40 توسط الهام |


سلام

با کلی تاخیر روزمره هامو مینویسم

بابا اینا صبح جمعه اومدن  همراه با خاله و عمو و پسر خالم و من علی رغم خستگی روز قبل  کلی 

کدبانو شدم و هنر به خرج دادم

عصرشم رفتم ارایشگاه من واقعا نمیدونم مگه این ارایشگرا چکار میکنن که اینقدر از ادم پول میگیرن

واسه یه مکاپ و شینیون ساده

خلاصه عروسی هم تمام شد

اما به من انچنان خوش نگذشت

دلایلشم بمونه

اخه دوست ندارم اینجا از کسایی بنویسم که ارزششو ندارن

مامان اینا همون صبح شنبه رفتن سمت مشهد

خیلی هم اصرار کردن که تو هم بیا اما من که بدون گلم هیچ جا بهم خوش نمیگذره  نرفتم

روز سه شنبه هم عمه حامد مهمانمون بود و من باز هم کلی کدبانو شدم

فعلا همینا

بابای

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:9 توسط الهام |


سلام

 

دوشنبه و سه شنبه چون تنها بوذم رفتم حونه مامی شوشو ولی دیگه طاقت نیاوردم

آخه هیچ کجا مثل خونه حودمون راحت نیستم

اونجا هم خریدای عرو سی رو  بسته بند ی کردیم

۴شنبه هم رفتم استخر و بعد اون تنها اومدم خونه

ذلم حسابی هوای گلمو کرده بود

آخه تو ۳ هفته اخیر ما همس ۳ روزشو پیش هم بودیم

۵شنبه هم گلم از ماموریت اومد

روز جمعه عصر با گلم رفتیم بازار و یه کت شلوار و کراوات واسش و منم یه کفش خریدم  

خریدامون واسه عروسی دیگه تموم شد

امروز هم میریم واسه خرید  میوه  که مامان اینا میان کاری نباشه

 

روز خوش

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:58 توسط الهام |