و چون گلم ماموریت بود و کسی نبود که خودمو واسش لوس کنم در نتیجه سه شنبه اومدم شهر خودمون
از تهران بعد کلی گشتن بالاخره یه لباس یه مانتو یه شال و چند دست لباس راحتی خریدم
واسه حامدم هم یه پیراهن یه تی شرت و یه کفش خریدم
برای های لایت هم فعلا پشیمون شدم
چهارشنبه هم به مناسبت روز مرد واسه گلم یه شلوار گراد گرفتم که خیلی خوشش اومد
روز جمعه هم برگشتم پیش گلم
دیگه خدا میدونه چقدر دلم واسش تنگ شده بود
شب هم با هم رفتیم تورینو و شامو زدیم تو رگ![]()
اما از دیروز بازم حامدم رفته ماموریت
و اما امروز ...
امروز یکی از به یاد موندنی ترین روزای زندگیمه
چون ۲۶ سال پیش چنین روزی گلم به دنیا اومد
کسی که دیگه حالا همه کسم شده
دوریش زجرم میده
غصه اش ناراحتم میکنه
کسی که بدون اون زندگیمو نمیخوام
عزیز دلم تولدت مبارک
برای همیشه دوست دارم![]()
هفته پیش همشو درگیر دانشگاه بودم
آخه گفته بودم که اینجا ۲ ترم مهمان بودم .
دو ترمی که منو به اندازه یک سال عقب انداخت![]()
حالا هم علی الحساب باید ترم مهر رو برم دانشگاه خودم تا ببینم چی پیش میاد
روز دوشنبه رفتم بیرون و بعد کارای دانشگاه اومدم بازارو یهو دلم خواست که صندل بخرم
خلاصه در یک اقدام تاکتیکی یه صندل نقره ای خریدم
فرداشم رفتیم خونه مامان شوشو . اهان قبلشم با عزیزم رفتیم و من واسه عروسی از طوطیا وقت گرفتم
آخه من چون تازه یک سالی هست که اومدم اینجا آرایشگاهاشو نمیشناسم
حالا خدا کنه کارش خوب باشه
راستی من امسال موهامو مشکی کردم یعنی راستش دیگه از های لایت خسته شده بودم
حالا کسی واسه رنگ و هایلایت نظری داره آیا ؟؟؟؟
قابل توجه که رنگ پوستم میگن سفیده اما به نظر خودم یکی دو درجه تا سفیدی فاصله داره ![]()
دیگه اینکه من ۵شنبه میرم شهر خودمون آخه ۲۱ بلیط داریم با مامان و آرام واسه تهران
و ۲۸ هم برمیگردم
واسه این یک هفته هم واسه گلم کلی غذا باید فریز کنم تا گوبولی من گرسنه نمونه
دوریش برام خیلی سخته اما چه کنم چاره ای نیست
اینجا اصلا لباس خوشگل پیدا نکردم
۴شنبه هم رفتم استخر و حالی به روح و روان و البته هیکلم دادم![]()
تیک کر
فعلا بابای
اینو اینجا مینویسم که تو این وبلاگ ثبت شه و همیشه یادمون بمونه
دقیقا ۸ تیر پارسال یعنی ۱۳۸۶ بود .
از صبح حس های عجیبی داشتم
گاهی خوشحالی .
گاهی غم
بلاخره بعد ۵ ماه دوری من و تو میرفتیم که زندگیمونو شروع کنیم
از طرفی هم باید از اون خونه مامان بابا همه و همه دل بکنم
منی که تا اون موقع ازشون دور نبودم
اما ته دلم قرص بود
پشتم محکم بود
میدونستم که هیچ وقت پشیمون نمیشم
توشب اومدی دنبالم
دقیقا ۹ شب ۸ تیر تا من یک روز بعد امتحاناتم با تو برای همیشه هم خونه بشم
و زیر یک سقف زندگیمونو شروع کنیم
مامان کلی خوراکی همرامون کرد
واسه تو هم قورمه سبزی گذاشته بود که دوست داری
ما حرکت کردیم و بعد مامان برام تعریف کرد که بعد رفتن شما تمام راه برگشت خونه
رو من و بابات گریه کردیم
آره عزیزم سخت بود جدایی اما بودن تو
گرمای دستای تو
آرومم میکرد و امیدوار.
ازت ممنونم عزیزم کهاین باور رو هر روز پر رنگ تر و عمیق تر کردی
خدایا شکرت
حامدم بهت افتخار میکنم و تا ابد دوست دارم.
پ ن ۱:الهه جون نمیتونم بیام تو وبلاگت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
امیدوارم خوب خوب باشید
بالاخره امتحاناتم تموم شد و از امروز میریم که داشته باشیم یه تابستون دلپذیر![]()
اما یه خبر بد هم دارم اونم اینکه واسه ترم مهر باید برگردم دانشگاه خودم
آخه من اینجا مهمان بودم
و این یعنی ۳ ماه دوری از گلم![]()
از الان کلی غصه ام گرفته![]()
دیگه اینکه به مناسبت روز زن از همسر گلمان یک عدد کیف جیگول و یک دستبند مامان پیشاپیش
دریافت نمودیم![]()
امروز هم میریم که هدیه مامان شوشو رو بخریم ![]()
پ.ن۱:بلاگفا قاطی کرده
نمیتونم بیام وبلاگا تونو بخونم

<

